مرتضى راوندى
550
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
ويلان الدوله مىخواهد ، لباسهايش را بپوشد مىبيند جورابهايش مثل خانهء زنبور سوراخ و پيراهنش مانند پيراهن عشاق چاك اندر چاك است . نوكر صاحبخانه را صدا زده مىگويد « همقطار ! تو ميدانى كه اين مردم به من بيچاره مجال نمىدهند آب از گلويم پائين برود چه برسد به اينكه بروم براى خودم يك جفت جوراب بخرم و حالا هم وزير داخله منتظرم است و وقت اينكه به خانه سرى زده جورابى عوض كنم ندارم . آنجا به اندرون بگو زود يك جفت جوراب و يك پيراهن از مال آقا بفرستند كه مىترسم وقت بگذرد . وقتى كه ويلان الدوله مىخواهد جورابهاى تازه را به پا كند تعجب مىكند كه جورابها با بند جورابى كه دو سه روز قبل در خانهء يكى از هممسلكان كه شب را آنجا بروز آورده بود برايش آورده بودند درست از يك رنگ است . اين را بفال نيكو گرفته و عبا را بدوش مىاندازد كه بيرون برود مىبيند عبائى است كه هفت هشت روز قبل از خانهء يكى از آشنايان هم حوزه عاريت گرفته و هنوز گرفتارى فرصت نداده است كه ببرد پس بدهد . بيچاره ويلان الدوله ! مثل مردهشورها هر تكه لباسش از جائى آمده و مال كسى است ، و الله حق دارد از دست اين مردم سر به صحرا بگذارد ! خلاصه ويلان الدوله به توسط آدم صاحبخانه خيلى عذرخواهى مىكند كه بدون خداحافظى مجبور است مرخص بشود ولى كار مردم را هم آخر نمىشود كه به كلى كنار انداخت ، البته اگر باز فرصتى بدست آمد خدمت خواهد رسيد . در كوچه هنوز بيست قدم نرفته كه به ده دوست و پانزده آشنا برمىخورد . انسان چه مىتواند بكند ! چهل سال است بچهء اين شهر است نمىشود پشتش را به مردم برگرداند ، مردم كه بانوهاى حرمسراى شاهى نيستند ! امان از اين زندگى ! بيچاره ويلان الدوله ! هفته كه هفت روز است مىبينى دو خوراك را در يك جا صرف نكرده و مثل يابوى چاپارى جوى صبح را در اين منزل و جوى شام را در منزل ديگرى خورده است . از همهء اينها بدتر اين است كه در تمام اين مدتى كه ويلان الدوله دور ايران گرديده و همهجا پرسه زده و گاهى بعنوان استقبال ، گاهى به اسم بدرقه ، يك بار براى تنها نگذاردن فلان دوست عزيز ، بار ديگر به قصد نايب الزياره بودن وجب به وجب خاك ايران را از زير پا گذرانده و هزارها دوست و آشنا پيدا كرده . يك نفر رفيقى كه موافق و جور باشد پيدا نكرده است . راست است كه ويلان العلما براى ويلان الدوله دوست تام و تمامى بود و از هيچچيزى در راه او مضايقه نداشت ولى او هم از وقتى كه در راه قم وكيل و وصى يك تاجر بدبختى شده و زن او را بحبالهء نكاح خود درآورد و صاحب دورانى شد به كلى شرايط دوستى قديم و انسانيت را فراموش نموده و حتى سپرده هر وقت ويلان الدوله در خانهء او را